اخبار و مطالبِ تکمیلی را تا ساعاتی دیگر در همینجا بخوانید...
گاهی چیزهایی می آیند و می روند و چیزهایی هم نیامده می روند. زیاد هم مهم نیست این آمد و شد ها که هر آمدی را رفتیست و هر کنشی را واکنشی در جهانی حقیقی. ما که سرمان از آخور شعور خارج شده است دیر زمانیست و در وادی شعار بیشتر می پلکیم این روزها به قول یکی از دوستان هنوز پایمان در آسمان توهم است شاید و شاید هم این واقعیتهای مرگ آور دور و برمان بدجوری می چزاند درون آشفته و داغان شده مان را که برای رهایی از آتشش پا به هوا گذاشته ایم با سر راه می رویم روی خاشاک " کبره " بسته زمین.ادامه در وبلاگ مهر ایران
فوت نابهنگام مهستی مهم تر است یا تعطیلی کافه تیتر؟ به طور حتم برای ملتی که به راحتی به هرکسی به بهانه ی قانون اجازه ی تجاوز به خود را می دهد و ککش هم نمی گزد؛ خبر اول مهم تر است. کافه تیتر تعطیل شد که شد، به ما چه؟
كمتر خبرنگاري است كه كافه تيتر رانشناسد از تولد اين كافه حدود يك سال و چند ماهي ميگذرد و چند ماهي است كه صاحبان آن هر روز منتظر پلمپ .كافه تيتر تنها يك كافه نيست و از همان تيتري كه در نامش است پيداست حرفي براي گفتن دارد...
می آیم توی اتاق. سیما می گوید: اتاق بدی افتاده. نگرانی را خیلی خوب در چشمهام می خواند. می گویم: چی شده؟ می خندد، شکاک و نگران. انگار می ترسد. دستپاچه می گوید: چیز مهمی نیست. نگران تر می شوم. می روم سمت کامپیوتر گوشه اتاق. می آید. دستش را می گذارد روی دستم و می گوید: کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! ...ادامه در وبلاگ ماهی ها در کتابخانه کوچولو
تیتر خاصی نمیشود برای تیتر نوشت
آرام بود و دنج. آدمهايي که مي آمدند يکدست بودند نه مثل همه جا هفت رنگ. جايي نبود که دختر و پسر با رنگ هاي مختلف در فاصله ي نيم متري هم بنشينند و براي هم ببافند. براي عصرهايمان خيلي خوب بود جايي براي نشستن و خواندن و گپ زدن؛ دور از مردم، دور از دغدغه هاي روزمره و دور از همه چيز...
چهل و هشت ساعت تا تعطیلی اجباری کافه تیتر
شاید به جرئت بتوان گفت کافه تیتر تنها کافه روزنامه نگاران ایران یکی از سالم ترین کافه های ایرانه. به قول ده نمکی : کسی در این کافه بد مستی نمیکند . و حال این کافه به اجبار اداره اماکن در حال توقیف است . دلایلی که شاید خودشان هم در خلوت خود به ان میخندند. لابد جایی که ۴ تا ادم روشنفکر و نویسنده و روزنامه نگار و یا حتی وبلاگ نویس به ان رفت و امد دارند جای خطرناکی باید باشد . البته باید جای خطرناکی باشد وقتی مسعود بهنود میگوید : در کاقه تیتر شاید بزرگان اینده نشسته باشند...
کافه تیتر را تعطیل نکنید
شاهد حلاج:ميگن تو كافه هاي مشهور تهران و دنيا صندلي هر آدم مشهوري مشخص بوده و هست. هدايت هم ميرفت كافه نادري و ميگن هميشه صندليش معلوم بود. اگه بخواييم تو كافه تيتر واسه هر آدم معروفي كه اومده و رفته يه صندلي بذاريم كافه ديگه جا براي آدمها نخواهد داشت. در كافه ي ما آدماي مختلف با انديشه هاي مختلف ميان و ميشينن دور ميز همفكران خود و حتي گاهي افرادي با انواع افكار دور يك ميز ميشستن و در آينده هم ميشينن...
کافه تیتر پلمپ نمی شود
میترا خلعتبری: اين رو بر خلاف همه دوستانم ميگم. كافه نبايد پلمپ بشه. دليل قانع كننده بياورند و بعدش پلمپ كنند. اون موقعه ديگه هيچ كس دم نمي زند. مثل خيلي از كافه هاي ديگه كه پلمپ شدند و برايش دليل هم آوردند اما حالا كه دليل نداريد پس كافه پلمپ نمي شه. كافه نبايد پلمپ بشه. كافه تيتر بايد هميشه پابرجا بمونه...
برای کافه تيتر؛تنها کافه روزنامه نگاران
بهزاد مرتضوی: طوفان دموکراسی از نوع ایرانیش دارد کافه تیتر را هم می برد! سیاست «حذف آسانترین راه حل است» باز هم به کار گرفته شده است.کافه ای که تنها جرمش میزبانی هنرمندان روزنامه نگاران روشنفکران و خلاصه رهبران فکری جامعه است در معرض پلمپ دائمی است. اینها را به که باید گفت؟از که باید کمک خواست؟ گرچه بی تا صالحی پیشتر گفت که دست به دامان همه شده است...
كافه ما را به ما بدهيد؛ اين يك التماس نيست، يك درخواست محترمانه است
علی اکبر قزوینی: هنوز هيچ كس چيزي نميداند. مطمئنا اما زندگي در برزخ ادامه پيدا نميكند. ما لبخند ميزديم، شادمانه، گرچه در پس آن حسرتي بود كه شايد ديگر جايي نباشد كه اينطور راحت و صميمانه با هم دوست شويم و باشيم و خاطرهها و دغدغههايمان را با هم share كنيم.
برزخ اما ادامه پيدا نميكند. اين بار نوبت ماست كه از اداره اماكنيها بخواهيم. التماس نميكنيم! حقمان را درخواست ميكنيم. مودبانه و محترمانه. لطفا مجوز فعاليت كافه تيتر را صادر كنيد. وگرنه ما خودمان تعطيلش ميكنيم. زندگي در برزخ ادامه پيدا نميكند. هر چه بشود، در نهايت ما برندهايم. ما كه تا آخرين لحظه مانديم و با هم بوديم و خنديديم. دوستتان دارم بيتا و بهنام نازنين. شما دنيا را تغيير داديد!
علیرضا شیرازی، مدیر سایت بلاگفا، لطف کرده و برای حمایت از کافه تیتر، دو لوگو ساخته است که هرکس میخواهد، میتواند آن را در وبلاگ خود قرار دهد. شاید که تغییری حاصل شود. شاید هم معجزهای...
برای درج هرکدام از این دو لوگو، به لینک زیر مراجعه کرده و هرکدام را که میخواهید انتخاب کنید:
پینوشت:
حسین نوروزی هم برای حمایت از کافهتیتر لوگویی را که در لینک زیر میبینید، ساخته است.
نوشتهای از بیتا صالحی در وبلاگِ اصلی کافهتیتر
امروز صبح اولین باری نیست که نمی دانم وقتی به خیابان صبا می رسیم و از کوچه پشن،از جلوی مکانیکی و تاکسی تلفنی رد می شویم و بهنام خم می شود تا قفل در را باز کند،کافه پلمپ شده است یا نه؟
تا حالا آن قفل لعنتی پلمب را دیده اید؟خیلی کوچک است و اگر دقت نکنید به راحتی دیده نمی شود.دفعه قبل که کافه پلمب شد ، اداره اماکن بودم؛قول داده بودند یک روز را تحمل کنند تا نامه مهلت فعالیت کافه از اتحادیه بدستشان برسد.در راه اماکن به کافه هرچه به تلفن کافه زنگ می زدم،بهنام گوشی را بر نمی داشت،دلم شور می زد. فکرم به هزار راه می رفت،الا اینکه اماکنی ها قولشان را شکسته باشند؛آخر دلیلی نداشت!با خودم می گفتم؛نکند برای بهنام اتفاقی افتاده باشد، نکند تصادف کرده باشد!وقتی از کوچه پشن به داخل خیابان صبا پیچیدم،هنوز کرکره کافه پایین بود.خدایا بهنام!دویدم به سوی پارکینگ و از آقا باقر پرسیدم بهنام را ندیده است؟گفت؛چرا،مگر ندیدید که کافه پلمب شده است؟ پلمب!
برگشتم دم کافه،اما مگر آن پلمب لعنتی را می دیدم.مگر اشکهایم که نمی خواستم سرازیر شود ،اجازه دیدن می داد.موبایل رنگ زد،شماره ای ناشناس بود،حوصله نداشتم جواب غریبه ها را بدهم.هیچ وقت از غریبه ها خوشم نیامده است.روی پیغام گیر صدای نگران بهنام بود،
گفتم:کجایی تو؟
اومدم اداره اماکن ،کافه پلمب شده ،مگه اینا نگفته بودن که پلمب نمی کنن؟
چرا،ولی نمی دونم چرا این کارو کردن.دارم می یام.
در راه فقط به بهنام فکرمی کردم که چه حالی پیدا کرده وقتی تنهایی آن قفل لعنتی پلمب شده را دیده و خودش را به اماکن رسانده تا قبل از برگشتن من خبر را بدهد.
از آن روز به بعد،با مهلت های یک ماهه ای که اماکن به ما می داد از یک هفته مانده به پایان مهلت، صبح ها از خواب می پریدم و نمی دانستم آن قفل لعنتی پلمب انتظارمان را می کشد یا نه. حالا دیگر هفته هاست که هرروز منتظریم.هر روز منتظر بودیم و باز هم هر کاری از دستمان بر می آمد انجام دادیم و چه بی نتیجه ! دیگر مدتهاست که به هیچ قولی اطمینان ندارم.کافه تیتر درس های بزرگی به من داد.
اطلاعیه شماره یک
اداره اماکن هنوز مهر تعطیلی برکافه تیتر نزده است.در حالی که امروز4 تیرماه سال 1386 بر اساس اعلام اداره اماکن آخرین روز کاری کافه اعلام شده و قرار بر پلمب بوده است،اما هنوز چنین اتفاقی رخ نداده است.
بنا بر این اعلام می کنیم تا زمانی که کافه تیتر پلمب نشود به همه فعالیتهای فرهنگی- صنفی خود ادامه داده و همچنان در انتظار صدور مجوز خواهیم ماند؛مگر دیگران نخواهند.
منتظر اطلاعیه های بعدی باشید.
سایتهای زیادی به اینجا لینک دادند. احتمالاً خیلی بیشتر از آنهایی که ما فرصت کردیم ببینیم. قرار شده من ِ نویسنده لینکهایشان را اینجا جمع کنم. تا بدانید و بدانند که گرفتن یک دلخوشی ِ کوچک از کسانی که دلخوشیهایشان کم شده، چه بازتابی دارد.
کافهتیتر دوباره تعطیل شد
شرق: «کافه تيتر» جايي که روزگاري پاتوق روزنامه نگاران و اصحاب فرهنگ و هنر بود، با دستور اداره کل اماکن به دليل تمديد نشدن مجوز از امروز فعاليت آن به حالت تعليق درآمد... (همراه با گفتوگوی کوتاه بیتا صالحی با شرق)
امروز کافهتیتر پلمپ میشود
هممیهن: كافه تيتر در اين مدت پذيراي تعداد زيادي از روزنامهنگاران، هنرمندان، روشنفكران و ديگر فعالان اجتماعي بوده است. صالحيبختياري گفت: ما حتي براي گرفتن مجوز به سردار رادان هم نامه نوشتيم و درخواست ملاقات حضوري كرديم تا ريز فعاليتهاي اين كافه را براي ايشان هم توضيح دهيم. اما متاسفانه به اين درخواست ما هم پاسخي داده نشده است. كافه تيتر در مدت زمان حضور كوتاهش بين كافيشاپهاي شهر تهران پاتوق خوبي براي روزنامهنگاران و روشنفكران بود. بسياري از فعالان حوزه اجتماعي در اين كافه گرد هم آمده و در مورد مسايل روز به بحث ميپرداختند؛ اتفاقي كه در ديگر كافيشاپها به ندرت ميافتد...
اجتماع بیش از یکنفر ممنوع
معصومه ناصری: گفتگو، گفتگو خطرناک است. دور هم جمع شدن یک فعل انقلابی است و باید جلوی مخملی شدن جامعه را گرفت. گیریم که سر آن میزها بیشتر از چهار نفر جا نمیشدند...
کافه تیتر...
علی اکبر قزوینی: اطرههايم از كافه تيتر مثل گردابي دور سرم ميچرخد. تنها وقتي دنيا دوباره آرام ميگيرد كه به اين جمله ميرسم: «یک معجزه. فقط یک معجزه میتواند به کمک ما بیاید. من دلم هنوز به یک معجزه که از راه برسد میلرزد.» براي بيتا هم اين جمله را ميخوانم. به معجزهها ايمان دارم...
جاهایی که لینک دادند: (ادامه دارد...)
رادیو زمانه، خوابگرد، بازنگار، عصیان، بالاترین، صفحهی سیزده، بلاگنیوز، ناتور، جن و پری، چرکنویس، سوتیتر، حمید مافی، ...
مرتبط:
یادداشتهای اخیر دربارهی کافهتیتر
فردا قرار است کافهتیتر را تعطیل کنند. مهلتِ آخر برای جواز ندادنِ خود ادارهی اماکن چهارم تیرماه بود. امشب تیترنشینهای قدیمی دور هم جمع شدیم. شلوغ هم نشد. مثل روز افتتاحیه هم نشد. روزهای افتتاحیه همه خوشحالند. برای امید دادن و حمایت کردن میآیند. خداحافظی همیشه متفاوت است. درست مثل امشب. گفتهاند که فردا میآیند برای پلمپ کردن. اگر نیایند و این برزخ لعنتی را همینطوری کش بدهند، کافه از این به بعد ساعت چهار بعدازظهر به بعد باز میکند. و هر شبمان میشود شب خداحافظی. همیشه به بیتا و بهنام گفته بودم، که اگر به جای روزنامهنگاری، شغل دیگری داشتید، تا به حال جواز صد رستوران و کافه را بهتان داده بودند. مثل هزاران هزار کافهای که همه میدانیم چه اتفاقاتی هم در آنجا میافتد و هیچکدام از چیزهایی که برای کافهتیتریها ایجاد مشکل کرد، برای آنها...
بچهها پیشبینی کردند که سنگاندازی ادامه دارد... ممکن است فردا با در بستهی کافه روبرو بشویم. ممکن هم است که برزخ ادامه داشته باشد. به هرحال، تا وقتی که کافه را تعطیل نکنند، کافهتیتر ولو با چند ساعت تاخیر همچنان برای آرامش ما بهترین جاست.
کافه تیتر به دستور اماکن پلمپ می شود
پاتوق بغضهای ما تعطیل شد. از اسفند ۸۴ تا تیر نامرد ۸۶. زمان چه نارفیق در حرکت است. صندلی لهستانیها کافه تیتر دیگر ما را نخواهند دید. خیابان صبای جنوبی دیگر صدای قدمهای ما را نخواهد شنید. آقایان اماکن دلتان خنک شد؟ دیگر جایی نیست که ما برای لختی در آن احساس آرامش کنیم.
کافه تیتر را بستند؟ می بندند؟ چه فرقی می کند؟
آن رهگذرهای خیابان های صبای جنوبی که روزها و شب ها،پیاده رو خیابان را گز می کردند و وقتی از مقابل کافه رد می شدند،سری می جنباندند تا داخل کافه را دیدی بزننند،تا چند ساعت دیگر ،هرچه سر بجنبانند و چشم درشت کنند،چیزی نمی بینند و فقط در و دیواری می بییند که پر است از خاطره.خاطره هایی که این روزها برای همه مثل خوره به جان افتاده و عذاب می دهد روح را.هر چه سر بچرخانند نه بهنام را می بینند که با دستمالی میز را تمیز می کند و نه بی تایی که پشت بار دارد سفارش مشتری را فراهم می کند.حالا انگار دیگر خیابان صبایی وجود ندارد.برای ما وجود ندارد.برای ما خیابان صبا مرد و دیگر کلاهمان هم بیافتد نمی رویم...
کافه تیتر، چشم ما بود ... چشم نبندیم!
خیلی از غصه ها را توی این کافه خورده ام. روزی قرار گذاشتم با خودم که بمیرم، توی همین کافه....
خدایا کافهتیتر را به تو میسپاریم
کافه تیتر تنها یک کافه نیست. یک محیط فرهنگی است. این را به راحتی میتوان از نشستهایی که برگزار میکند فهمید. این کارنامه یک ساله کافه تیتر است. خودتان قضاوت کنید کدام دانشگاه در تهران چنین برنامههای پر و پیمانی دارد؟
برای کافهی روزنامهنگاران
حس نشستن روي صندلي هاي لهستاني و يا صندلي جلو بار و گپ با همه دوستاني كه از قديم و جديد مي شناسم حس خوبي رو برام داره. اينكه بعد از يك روز كاري با همه استرس هاي كار خبر به كافه ميري و مي توني خيلي از عزيزان رو اونجا ببيني. كافه تيتر از روزي كه افتتاح شد براي من غرور آفرين بود حالا ديگه مي تونستم بين خيلي از دوستان از مشاغل ديگه بنشينم و با افتخار اون ها رو به كافه خودمون دعوت كنم...
کافه تیتر ،کافه نادری نسل ما
وبا افتخار میتوانم امروز به پدرم و در آینده به فرزندانم بگویم که درست است که من با صادق هدایت و شریعتی و جهان آرا نبودم اما در زمانی زیستم که مکانی بود به نام کافه تیتر که هرچند مانند کافه نادری بیف استراگانوف و بیفتیک در آن درست نمیشود ولی بی تا صالحی "فراپه و "وجیزی" به تو می دهد که هیچ کجا نمیتوانی پیدا کنی و میتوانم با دوستان همچون آب روانم در آنجا بنشینم و قهوه ای سفارش بدهم و فارغ از هیاهو و سیاست در مورد فرهنگ وهنر گپ بزنم و کمی آرامش بیابم ...
به همین راحتی، پس از یک سال و دوماه قرار است کافهتیتر تا ۴۸ ساعت دیگر پلمپ شود.
کافهتیتر، اولین کافهی روزنامهنگاران ایران از اسفندماه سال ۸۵ با مدیریت زوج روزنامهنگار؛ بیتا صالحی بختیاری و بهنام قلیپور آغاز به کار کرد و حال پس از این مدت، ادارهي اماکن با درخواست این زوج مبنی بر گرفتن مجوز کافیشاپ مخالفت کرده و قرار است که چهارم تیرماه این کافه را پلمپ کنند.در تمام این مدت کافهتیتر با برگزاری نشستهای فرهنگی، هنری و ادبی فضایی متفاوت نسبت به دیگر کافههای تهران برای علاقهمندان ایجاد کرده بود. اما با تعطیلی جلسات نقد کتاب نسلپنجم، جلسات نمایشنامهخوانی مرکز هنرهای نمایشی و نشستهای روزنامهها (مثل روزنامهي کارگزاران)و روزنامهنگاران با اهالی فرهنگ و هنر باز هم تغییری در روند گرفتن جواز حاصل نشد و حال قرار است تا چهل و هشت ساعت دیگر تنها کافهی روزنامهنگاران بسته شود.
این وبلاگ را قرار است جمعی از وبلاگنویسان و روزنامهنگارانی بنویسند که در این مدت کافه برایشان محلی بوده برای آرامش و فرار از هیاهو. قرار گذاشتهایم، به یاد تمام لحظات خوب و سالمی که در کافهتیتر گذراندیم، از تیتر نشینی بنویسیم. خارج از بازیهای سیاسی و مسائل دیگر. برای خودمان، خاطراتمان و لحظات خوشی که در کنار دوستانمان در کافه تجربه کردیم. به امیدی که شاید تغییری ایجاد شود...
