امروز از صبح حال نداشتم امتحان زبان را خراب کردم هرچی هم بچه ها خواستند سرحالم بیاورند اصلا نتوانستند از صبح یک سر درد عجیب افتاده بود تو مخم کلم داشت می ترکید،ظهر ناهار را نصفه نیمه خوردم و رفتم که بخوابم تا عصر به سختی خوابم برد خواب دیدم که میروم تو یک مغازه نمی دانم کتاب فروشی بود یا یک جای دیگه ولی تا میامدم بشینم دونفر می امدند صندلی را از زیرم می کشیدند وبعد هم با تیپا پرتم میکردند بیرون، هراسان از خواب پریدم ساعت ۶ بود ولی سر درد لعنتی خوب نشده بود برادرم داشت آژانس شیشه ای را برای بار ۱۰۰ نگاه میکرد گفتم: بابا خسته نشدی از این فیلم گفت اگر بدونی که چه فیلمی مخصوصا اونجا که میگه حسین جون باطلش کردی بهش دادی رفت ، رفتم قرص خوردم دوباره خوابیدم... ....،تو کافه نشسته بودم تا دوسه تا بچه ها بیایند در این حین یک وجیز سفارش دادم داشتم وجیز را میخوردم که از بیتا پرسیدم راستی قضیه مجوز چی شد گفت مگه نشنید ی،بهنام بهت نگفت دو روز دیگه کافه تعطیله مجوز نداریم سیب زمینی پرید تو گلوم داشتم خفه می شدم که یهو از خواب پریدم صدای موبایلم بود یه مسیج بو د از اون مسیجهای که هیچوقت مسیح نیستند ،کافه تیتر تعطیل شد
روزنامه نگار جوان یک شنبه ۱۷/۴/۸۶:
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:32  توسط روزنامهنگار جوان
|